بعد چندساعت بازار رو داشتیم میگشتیم از یه بازار دراومدیم که به سمت بازار وکیل که اونطرف خیابون بود بریم دیدم همون آقا با خانومش اومد سمتم و با هیجان گفت hello again my friend
خانومش گفت این همونیه ک گفتی باهم دوست شدیم وصحبت کردیم؟
..گفت آره..ازم خواهش کرد یه تاکسی براش بگیرم بره هتل..یه تاکسی گرفتم براش اسم هتلش رو پرسیدم و به راننده توضیح دادم ک ببرتش..راننده گفت زبونشونو بلدی؟ بهشون بگو ده تومن میشه کرایتون
..نامرد کم هم نکرد..اون دوتا بنده خدا هم قبول کردن ..خیلی هم تشکر کردن...
اون آقای آلمانی که خیلی هم خوش برخورد بودوقتی میخواست بره آدرس داد بهم گفت هرموقع اومدی مونیخ حتما بیا خونه من ...گفتم باشه سال دیگه حتما میام خخخخخ
خلاصه اگه رفتم آلمان هزینه هتل رو میتونم صرفه جویی کنم 

ما را در سایت broken heart دنبال میکنید
برچسب: خاطره ای جالب از یک شهید,خاطره ای جالب,خاطره ای جالب از عید نوروز,خاطره ای جالب از شهید,خاطره ای جالب از دفاع مقدس,خاطره ای جالب از شهدا,خاطره ای جالب از امام,خاطره ای جالب از شهید بابایی,خاطره ای جالب از,خاطره ای جالب از شهید چمران,
نویسنده:
بازدید: 6