روزی لئو تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد و بیراه گفتن کرد.
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد، تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت: «مادمازل، من لئو تولستوی هستم.»
زن که بسیار شرمگین شده بود، عذرخواهی کرد و گفت: «چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟»
تولستوی در جواب گفت: «شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید!»
broken heart...
ما را در سایت broken heart دنبال میکنید
برچسب: داستان کوتاه,داستان کوتاه عاشقانه,داستان کوتاه انگلیسی,داستان کوتاه فارسی,داستان کوتاه آموزنده,داستان کوتاه زیبا,داستان کوتاه ایرانی,داستان کوتاه ترسناک,داستان کوتاه طنز,داستان کوتاه صحنه دار,
نویسنده:
بازدید: 7
تاريخ: شنبه
20 شهريور
1395 ساعت: 9:57